من تو او ما شما آنها ...
چشـــم ها را باید شست ، جور دیگـــر باید دید..!!!
” یکرنگی ” سال نو مبارک
بـزرگ که میشــــوی.... غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می
کِشــند، دَرد هـایت نــیز! غــافل از آنکه لبخــندهـایت را، در آلبــوم کـودکــی
ات جــا گــُذاشتــی.....
نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی بلکه برای اینکه بفهمی برای چه کسانی ازرش داری ک این دیوار را بشکند...!
حال من بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم خود نمی دانم
کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب
بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد
آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق
اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل
نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم
شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در
دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت
پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد
می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا
تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم
مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی
گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم
خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت
باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما
یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون
من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی
مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان
خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد
پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر
افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا
کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ
کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی
هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل
می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل
آمد که حالم را گرفت: " ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه
می پنداشتیم" از تنهايي هاي
بي او خسته ام از بودن هاي با
او خسته ام همرنگ اشك هايم هم نوا با
بارانم آه... دلم از دنيا
گرفته اي رفيق در
غروب تنهاييم خاطراتم
را ورق ميزنم تو را
گم كرده ام.... تو در
كجاي خاطراتم هستي اي
عشق سوخته... لحظه
هايم بوي تو را گرفته است... ومن ، درحسرت
لحظه اي با تو بودن چشم
به آسمان گرفته و سياهِ بختم
دوخته ام اكنون خورشيد
عشقت را مينگرم كه چه زيبا غروب ميكند وقت
تابيدن ماه رويت شده است بتاب... بتاب
اي بي وفا ترين معشوق بتاب
اي عشق ديروز و امروزم ، كه من
در حسرت نگاهي از
تو... وتو... تو... ... .. . http://manotanhaeioviolon.blogfa.com/ بخشي از دعاي عرفه با بيان زيباي دكتر شريعتي : خداي من! خواندمت پاسخم گفتي از تو خواستم
عطايم كردي به سوي تو آمدم آغوش رحمت گشودي به تو تكيه كردم نجاتم دادي، به تو پناه آوردم حمايتم كردي خدايا! از خيمهگاه رحمتت بيرونمان مكن از آستان مهرت نوميدان مساز آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان
از درگاه خويشت
ما را مران اي خدا مهربان! بر من روزي حلالت را وسعت بخش
و جسم و دينم را سلامت بدار و خوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل كن و از آتش جهنم رهايم ساز. خداي من! تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصلهاي كه من از تو گرفتهام.
تو اين
قدر دلسوز مني! خدايا! تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟
تو كي غايت بودي كه حضورت نشانه بخواهد؟ تو كي پنهان بودهاي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟
كور باد آن چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند كور باد نگاهي كه ديدهباني نگاه تو را درنيابد
بسته باد پنجرهاي كه رو به آفتاب
ظهور تو گشوده نشود و زيان كار باد سوداي بندهاي كه عشق تو نصيب ندارد. خداي من! مرا از سيطره ذلت بار نفس نجات ده و پيش از آنكه خاك گور بر اندام نشيند از شك و شرك رهاييام بخش خداي من! چگونه نوميد باشم در حالي كه تو اميد مني! چگونه سستي بگيرم در حالي كه تكيهگاه مني! خداي من! اگر آنچه از تو خواستهام. عنايت فرمايي محروميت از غير از آن زيان ندارد
و اگر عطا نكني و هر چه عطا جز آن منفعت ندارد







آب
می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند








| قالب ساز طراح قالب |






